مصاحبه مفصل «حامد بهداد» با روزنامه
تماشا که توسط سیامک رحمانی، ساناز صفایی و دنیا خمامی انجام شده

* شما این روزها با دو فیلم روی پرده بودهاید؛ یکی «انتهای خیابان هشتم» و دیگری «نارنجیپوش». خودتان هم میدانید که تفاوت این دو فیلم با هم از زمین تا آسمان است. حال و هوای حامد بهداد در این روزها شبیه کدامیک از این نقشهاست؟ «موسی» در «انتهای خیابان هشتم» که شخصیتی درون گرا و تنهادارد یا «حامد آبان» در «نارنجیپوش» که بسیار برونگرا و هیجانی است؟
واقعا نقشها سایهای از احساس ما را در خودشان منعکس میکنند. در حالیکه ظاهراً آنچنان هم به هم ربطی ندارند. گاهی زبان فیلم برای بیان کردن مشکلات جامعه باید طنز باشد (مثل نارنجیپوش) گاهی هم میتوان با تلخی (مثل انتهای خیابان هشتم) به سمت آن رفت. قبول کنید که جامعه هم تلخکامیهای زیادی به بار آورده و هنرمند وارسته به سختی میتواند از زیر یوغ این تلخیها جان سالم به در ببرد. اما به هرصورت هردوی آنها زیباست. بنده هم بسته به لحن زبان کارگردان شکل و رفتار خود را منطبق میکنم تا در جهت روایت فیلم قرار بگیرم.
* خیلیها بازی شما در «نارنجی پوش» را هیجانی و با اکتهایی بسیار بیرونی دانستند که به نظر گل درشت و اغراق آمیز میآمد. خودتان در مرد این انتقاد چه فکر میکنید؟ بازیتان در این فیلم بیرون زده یا نه؟
من برای «نارنجیپوش» هیجان و انرژی زیادی گذاشتم تا از درصد شعف موجود در فیلم کم نشود. اتفاقاً «نارنجیپوش» زبان جالبی دارد. مثل زبان «اجارهنشینها». مهرجویی دارد تلخ کامی جامعه را به زبان طنز بیان میکند. به خاطر همین اگر اندکی بتوانی در جهت روایت فیلم قرار بگیری و به همان طنز بپردازی، راه دوری نخواهی رفت. فقط در «اجاره نشینها» با یک جامعهشناسی گسترده طرفیم که به مدیریت کلان جامعه توسط فیلم نقد وارد میشود. اما در «نارنجی پوش» از تجدید نظر درباره مدیریت خود به جامعه مرتبط میشوید. لحن آنها در جایی مشابه و در جایی متفاوت است.
* شما لحن «اجاره نشینها» را برابر با لحن «نارنجیپوش» میدانید؟
«اجارهنشینها» در واقع لایهبرداری از طبقات اجتماع است و طنزی است دال بر جامعهای گسترده. در «اجارهنشینها» از کثرت به فرد میرسیم. اما در «نارنجی پوش» مستقیماً با فرد سروکار داریم. در «اجاره نشینها» با یک بحران جدی مدیریت مواجهایم که قرار است انسان مدنی را تحت لوای شهروند پوشش دهد که کار به همان فاجعهای میرسد که دیدید.
* یعنی به نظر شما «نارنجی پوش» فیلمی طنز است؟
بله؛ زبان طنازی دارد. زبان «نارنجیپوش» تقریباً شاد و سرخوش است که دال بر علتی در درونمایه آن است. شادابیاش به «اجاره نشینها» نزدیک است. اما نکتهاش این است که تو را به تلخ کامی سوق نمیدهد. در اینجا ما با یک ملودرام تلخ مثل «انتهای خیابان هشتم» روبرو نیستیم.
* «اجاره نشینها» بیشتر از آنکه طنز باشد، تلخ است. مخصوصا در انتها که خانه میریزد و اتفاقات ناراحت کننده میافتد.
اما با «اجاره نشینها» میخندی! تلخی هم که حس میکنید، همان تلخی است که در جامعه وجود دارد. این بیهویتی و بیخانگی و بدون ماوا بودن با اینکه باعث میشود بخندی، احساس تلخی هم به تو میدهد. اما در «نارنجیپوش» همه چیز دال بر درون فرد است. درون هرکدام از ما خیلی زباله وجود دارد. اینها را باید تمیز کنیم. مطمئن باشید اگر زورمان به خودمان برسد، زورمان به بیرون هم میرسد. سازندگی همیشه از فرد شروع میشود و شکل انفرادی دارد. ولی تخریب همیشه شکل جمعی دارد و سرعتش بالاست. خانه بر سر اقشاری ویران میشود که به خود ساختگی نپرداختند. خانه بر سر سودجو ویران میشود. اما چه کسی حقیقتا در این ویرانه مغبون میشود. انسان فرهنگی. وگر نه که دلال و کار چاق کن و واسطه گزندی نمیکشند. خواسته اینکه فهمی از غبن و خسران ندارد. تمام وجودش را سودجویی گرفته. درد را طبقه متوسط فرهنگی چندین برابر متحمل میشود. چه زود ویران میشود وقتی که خانه از پای بست سستی داشته باشد. اما.... رسم سازندگی، کند است. آقای مهرجویی در «نارنجیپوش» زبان سرحال و شاداب و طنازی دارد. به خاطر همین من هم سعی کردم انرژیام را بیشتر کنم. برای اینکه ریتم فیلم از سرحالی نیفتد.
* این سرخوشی و انفعالی که در شما وجود دارد، واقعا به کاراکتر برمیگردد یا بیشتر متاثر از حضور داریوش مهرجویی است؟
من طبق خواستههای داریوش مهرجویی پیش رفتم و از آن عدول نکردم. این شخصیت (حامد آبان) یک نابغه است. عکاسی باهوش است. وضع مالیاش هم اتفاقاً خوب است و همسری نابغه هم دارد که مناسب باشان اجتماعی خودش است. اما این آدم در یک جامعه سرکوبگر است. در حالیکه خیلی از افراد رابطه خوبی با بچههایشان ندارند. او رابطه بسیار خوبی با پسرش دارد. اغلب ما در شرایطی سرشار از حقارت، سرشار از توسری و سرکوب بزرگ شدهایم. ترسهای سرکوب شده، امیال سرکوب شده، احساس وابراز احساس سرکوب شده، اظهار سرکوب شده و...؛ درست جایی که خواستیم احساسی را متجلی کنیم، همانجا سرکوب شدیم و این در ما به باتلاقی تبدیل شده. این شخصیت درست مشابه خود آقای مهرجویی است. شخصیتی فرزانه و رها (با صدایی بسیار بلند این کلمه را میگوید) روی این کلمات تاکید میکنم: رها، سرخوش و آزاد؛ نسبت به مسائل خیلی باسرعت تحلیل دارد و مطالعه بسیار زیادی دارد. طبیعتاً من هم بازیگری هستم که در زیرمجموعه آقای مهرجویی دارم کار میکنم. شاید به نقشم کمک میکنم اما از فضا و نگاه ایشان عدول نمیکنم.
* همه اینها قبول؛ ولی یک چیز را نمیتوان در این آدم پذیرفت. چطور ممکن است که یک فرد با خواندن یک کتاب «فنگ شویی» اینقدر متحول شود؟
راز، دقیقا همینجاست؛ در خانه اگر کس است یک حرف بس است. بعد از تحول درونی میتوان به بیرون رسیدگی کرد. همه میدانیم که آقای مهرجویی زندگیاش را بر اساس مطالعه بنیان کرده و کتاب نجاتدهنده همه ماست. آقایان، خانمها، ایهاالناسی که دارید این مصاحبه را میخوانید، شما را به خدا زیاد کتاب بخوانید. کتاب، کتاب، کتاب، تا بینهایت کتاب. ز گهواره تا گور دانش بجوی. اما درباره سوالتان باید بگویم که ما در یک فیلم یک ساعت و نیمه نمیتوانیم هشت قسمت را به کتاب خواندن این شخصیت اختصاص دهیم تا برای مخاطب باورپذیر شود. ما داریم راجع به نابغهای حرف میزنیم که زمین حاصلخیزی دارد. هر بذری در آن کشت میشود به عمل میآید. قطعاً وقتی با خواندن یک کتاب هیچ اتفاقی در ما نمیافتد، به خاطر یک انفعال فرهنگی است. تلنگری به دانش اندوخته او میزند و تبدیل به عمل گرایی میشود. جناب مهرجویی راجع به کی حرف میزند که خواندن یک کتاب مکمل است بر دانش قبلی او. اما حقیقتاً بعضیها با یک سیلی، با یک کلمه، با یک گوشه ابرو به خودشان میآیند. محتوای این فیلم میگوید که گوشه گوشه این کشور به سختی نظافت میشود. دیگر چگونه باید به خودمان بیاییم؟ فیلمساز عصر حاضر یعنی داریوش مهرجویی که عضو انجمن تاریخ و فلسفه هم هست، در قالب فیلمی به نام «هامون» یا حتی «بانو» پیچیدگی بشر و رویارویی انسان با خودش را با خواندن کتاب «ترس و لرز» بیان میکند. این آدم در فیلم «پری» هم کتاب میخواند، در «هامون» هم همینطور. توجهش به شعر را نگاه کنید. در این فیلم گویا مهرجویی سروکارش با کودک افتاده. پس زبان کودکی باید گشاد. به همین سادگی. ضمن اینکه این فیلم اصلاً سفارشی نیست و اتفاقاً بسیار رندانه و هوشمندانه است. من امیدوارم همه پیام فیلم را بفهمند و منظور صاحب اثر را دریابند. دیگه از این واضحتر؟! فرهنگ چیزی نیست که قبلاً به وجود آمده باشد و ما از آن استفاده کنیم. فرهنگ چیزی است که باید تولید شود. الان در کشور ما به این الگوهای رفتاری توجه نمیشود. این «النظافه من الایمان» را خودمان رعایت نمیکنیم؛ راز همین جاست که رازی در میان نیست! معنا همین است که میشنوید. مثل این میماند که من به شما بگویم: «خانوم، آقا من از شما بدم میاد». شما میگویید: «اجازه بده...» دوباره من میگویم: «نه، نفهمیدی من از شما بدم میاد. ازتون خوشم نمیاد. دیگه نیازی به بحث ندارد». دیگر نباید دنبال چیزی گشت. این فیلم هم همینطور است. به همین سادگی: اطراف خودتان را تمیز کنید، درونتان را تمیز کنید. درون بیشتر ما ایرانیها کثیف است. اطراف زندگی بیشتر ما ایرانیها پالایش نشده است. شما مطمئن باش که از کوری ماست که این فیلم به دلمان نمینشیند. خودمان را زدیم به کوچه علی چپ. تا مقام انسان هنوز خیلی فاصله داریم. شاعر میگوید: «حافظا در دل تنگت چو فرود آید یار/ خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه». اول خانه را از غیر خالی کن تا یار در دلت بیاید. این محمل را تروتمیز کن تا حکمت و نور در بدنت بنشیند. این بدن لعنتی مقدسترین امانتی است که خدا به ما داده. از رژیم غذاییمان، از آلودگی ذهنمیمان و چه و چه وچه ما سرشار از آلودگی هستیم.
* بعد از اتفاقات ۸۸، «نارنجیپوش» اولین فیلمی است که اصلاح طلبانه است و بر تئوری «اصلاح از درون شروع میشود» تکیه دارد. مهرجویی گویا هنوز روی همان اصل است.
دلیل دارد. در فرم ممکن است با فیلم دچار مشکل بشوید و آن را نپسندید. اما بالاخره این هم فیلم است دیگر. چه خبرتونه؟ چه میخواهید؟ این آدم (داریوش مهرجویی) به گردن سینما خیلی حق دارد. اگر خیلی طالب سینمایید و خیلی تشنه معنای سینما هستید بیایید بنشینیم و و دوباره همه با هم «هامون» را ببینیم. «هامون» هنوز جواب میدهد.
* البته منتقد هیچوقت کاری به سابقه کارگردان ندارد. همیشه به جدیدترین اثر او نگاه میکند.
بله؛ اما اگر از اثر قبلیاش به راحتی عبور کردی و همه معنای آن را فهمیدی، حق با شماست. دوباره برویم و «هامون» را ببینیم. باور کنید بازهم از دل آن نکتهای بیرون میآید. مثل شعر حافظ که همیشه تازهاست. مهرجویی سینمایی دارد که هنوز دارد کار میکند. تازه من «هامون» را سینما نمیدانم. هنری میدانم که نمیدانم اسمش چیست. من «قیصر»، «گوزنها» و «بانو» را سینما میدانم. خاصه «دایره مینا» را سینما میدانم. هامون کلاژی است از همه هنرها یا حتی بیهنرها. اصلاً نمیدانم اسم این اثر را چه باید گذاشت؟ بیایید به خاطر «نارنجیپوش» از فرم عبور کنیم و به محتوا بپردازیم. فرزانهای که میتواند ثابت قدم حرف بزند، به این دلیل است که سرخوش است. چون سرخوش و کودکانه فکر میکند از لابه لای تعصب عبور میکند و تعصب تا به خودش میآید میبیند مهرجویی از دست او دررفته! قبول کنید که به این دنیا باید کودکانه نگریست اما عملگرا. این معنایی کلان نگر است. اگر از خودم شروع کنم مطمئناً در پیرامونم هم اثرگذار خواهم بود. این وظیفه ماست. قدیم وقتی میرفتیم شمال، افق دریا پیدا بود اما امروز همه حریصان و آزمندان عالم خانه در اطراف ساحل و بر دریا بنا میکنند. آن هم با یک معماری بسیار زشت به سبک جنگ زدههای لبنان! معماری جنگ زدههای سوریه. ایران کجا آنجا کجا. این معماری زشت از کجا آمده؟ این معماری که نه خللی دارد، نه فرجی دارد، نه بعدی دارد و نه هیچ چیز دیگر. الگوی معماری ایرانیان که در همه زمانها هست. چه در زمان سلجوقی، چه در زمان صفویه و...؛ این مهماری جلوی چشمشان بوده. پس این زشتیها از کجا آمده؟ بناهای زشت و آپارتمانهای زشت را چرا جلوی دریا میگذارید؟ این دریا برای تمام مردم دنیاست. معماری زشتت آشغال است. لباس پوشیدن زشتت آشغال است. آرایش زشتت آشغال است. معماریات را خوشگل کن. آرایشت را زیبا کن. ظاهرت را زیبا کن. مثل اینکه دوره زیباسالاری جای خود را داده به زشتسالاری! من از بعضی از خانمها در تلویزیون تعجب میکنم. مگر اینها گریمور ندارند؟ این دیگر چه مدلش است؟ انگار داریم به دوره قاجاریه برمیگردیم. فضای اطراف غلیظ شده. همین فنگ شویی انرژیها را رقیق میکند و منفیها را کمکم از بین میبرد. این را من و شمایی که اندکی فرصت تحصیلات آکادمیک داشتیم، میفهمیم.
* مشکل در مورد «نارنجی پوش» اینجاست که مهرجویی کاملاً لحن خودش را عوض کرده و از آن ادبیات فرهیخته موجود در فیلمهای گذشتهاش به ادبیاتی رسیده که مخاطب و دوستدار مهرجویی نمیتواند با آن ارتباط برقرار کند.
ما نباید خودمان را از مردمی که مدنظر مهرجویی است، دور بدانیم. همه ما به یک اندازه متهم هستیم. همه ما درونمان پر از آشغال است. اصلا ما همان کسانی هستیم که خودمان را بد مدیریت کردیم. منظور همین ما هستیم.
* این حرف عمیقی است. اما ادبیاتی که آن را میگوید، ادبیات سطح پایینی است.
ببینید ما سطح ایمانمان پایین است. به اینکه اگر این کار را بکنیم از غلظت پیرامونمان کاسته میشود و به ایمانمان اضافه میشود، ایمان نداریم. ما دانش داریم. اما عملگرا نیستیم. از خاصیت ما ایرانیها مخصوصا تنبلی است.
* به نظر شما ما باید انتظارمان از آدمهای مهم و تاثیرگذاری مثل داریوش مهرجویی را بالا ببریم یا به همان آثار خوب پیشینشان کفایت کنیم؟
راستش را بخواهید مهرجویی دیگر دنبال من و شما نمیگردد. اصلاً دیگر ما را آدم حساب نمیکند! مهرجویی مخاطبش را عوض کرده. او با این فیلم سراغ بچهها رفته است. چرا این را متوجه نمیشوید؟ پولتان را میخواهد اما خودتان را نمیخواهد. بچههای دبستانی و راهنمایی مخاطبانش هستند. ما «هامون» را دیدیم و هامونی نشدیم. ما «اجاره نشینها» را دیدیم و هیچ کاری نکردیم همینطور «بانو». مدام دنبال مسئلههای منفی بودیم. پس طبیعی است که او دیگر به ما محل نمیگذارد. فراموش نکنید که سر «هامون» هم خیلیها منتقدش بودند. کسانی که هرگز حاضر نشدند یک دقیقه روبه روی آینه به ایستند و خودشان را تحمل کنند. کسانی که از رویارویی انسان با انسان وحشت داشتند فیلم را نفی کردند.
* اولین فیلمی که از مهرجویی دیدید و تحت تاثیرش قرار گرفتید، چه بود؟
فیلم «گاو»
* خیلی کیف کردید؟
بله چون در خانه من کسی هست! ما علاقه مندان به تئاتر و سینما، تخم و ترکه مطالعه و سلیقهایم. ناخوادگاهی در من وجود داشت که با تماشای فیلم «گاو» تلنگر میخورد.
* در آن زمان چندسالتان بود؟
فکر کنم ۱۱سالم بود. من خیلی فیلم میدیدم. همیشه آرزو میکنم کهای کاش از سمت خدا یک مستمری به من میرسید. مثلاً ماهی صدمیلیون! آنوقت در خانه مینشستم و فقط فیلم میدیدم
* خیلی هم مختصر! فقط ۱۰۰ میلیون؟
بله؛ البته تا قبل از اینکه دلار گران بشود از خدا ۵۰ میلیون تومان میخواستم (بلند میخندد). الان هم فکر کنم تا نزدیکهای آبان برسد به ماهی ۵۰۰ میلیون تومان!
* شما میتوانید اینقدر پول جمع کنید. ما نمیتوانیم!
من اگر میتوانستم این پول را دربیارم که الان اینجا نمینشستم با شما مصاحبه کنم میرفتم جزایر قناری! کلا عطای سینما را به لقایش میبخشیدم، کاری شبیه کسانی که هیچ ارزشی برای سینما قائل نیستند.
* از بحثمان دور نشویم. داریوش مهرجویی کی برای شما مهرجویی شد؟
وقتی هامون را دیدم. من این فیلم را به موقع دیدم. زمان دانشجویی دیدم که در من درد زنده شده بود. عین یک موش آبکشیده در جامعه بودم. وقتی آن فیلم را دیدم، نابود شدم. خاکستر شدم، فنا شدم. فیلمی است که هرازچندگاهی مینشینم و نگاه میکنم. هامون انگار فیلم نیست، انگار یک چیز دیگر است. همه چیز در آن هست وقتی آن را میبینی، پا در سرزمینی میگذاری که تا به حال آن را ندیدهای. مثل «آلیس در سرزمین عجایب» میماند. این فیلم معجزه است. اصلا انگار در قالب و مدیوم دیگری مستقل از هنر فیلمسازی ساخته شده.
* فیلمهای بعدی مهرجویی را چطور؟ همینقدر دوستشان دارید؟
لیلا. پری و سارا را هم خیلی دوست داشتم. لیلا فقط برازنده لیلا حاتمی بود. لیلای سینمای ایران. به به چه بازیگری است این لیلا حاتمی بچهها!
* تازه شما وقتی زن باشید و این فیلم را ببینید، حس بیشتری به آن خواهید داشت.
طفلکی چه شرایط اسفباری را تحمل میکند جامعه. پر است از تعصب و خودخواهی. زنان هم که همیشه در معرض تضییع حقوق به سر میبرند.
* سال گذشته چه فیلمهایی را دیدید؟
«جدایی نادر از سیمین» را دیدم و دوست داشتم. «درباره الی...» یک قشر روشنفکر را جدا میکند و به یک مخروبه میبرد. مخروبه هم که معلوم است کجاست. حالا آنجا به قضاوتشان مینشیند. اما در «جدایی نادر از سیمین» این کار را نمیکند. این فیلم آدمها را در خور همین شهر قضاوت میکند. من از جنس آدمهای «جدایی نادر از سیمین» هستم و فقط همان قشر طبقه کارگرش. خصوصاً دردی را که در خانواده شهاب حسینی و ساره بیات میگذرد، خوب میشناسم. من هیچ تعلق خاطری به روشنفکرها و حقوقدانهایی که مشکل دموکراسی دارند، ندارم. من هرگز کسانی را که دغدغه دموکراسی دارند اما حتی بین خودشان هم نمیتوانند این دموکراسی را برقرار کنند، نمیفهمم. مشکل من اینچیزها نیست. مشکل من چیزهای دیگری است. در جامعه من، مشکل، «دروغ» است.
* در «درباره الی» هم قضاوت بر اساس دروغ است.
در «دربارهالی...» عوامالناس راه ندارد جز کاراکتر صابر ابر (نامزد الی) که در انتها وارد میشود.
* چهارشنبه سوری را هم دوست داشتید؟
«جدایی نادر از سیمین» را از همه بیشتر دوست داشتم.
* باید همذات پنداری کرد نه اینکه آدم خودش را جای آنها گذاشت. مگر شما بن هور میبینید فکر میکنید بن هورید؟
«بن هور» یک وجه حماسی دارد. ما که خودمان جزو ۵ تا حماسه سراهای ایرانیم، خاصه ما خراسانیها که اصلا حماسهسرایی در خون و رگمان است (بلند میخندد). فردوسی هفت جد ما محسوب میشود. ثانیا سینمای بنهور سینمای افسانه و سرگرمی است که در آن حکمت هم وجود دارد و نه تفسیر سیاسی و اجتماعی و همان حکمت هم برای من جذاب است. اما من درباره معضلات جامعه امروز که همه ما دست به گریبانشان هستیم، حرف میزنم. فقط تفاوت من با آنها این است که من فرصت تحصیلات داشتم و آنها نداشتند. حد فاصل بین طبقه کارگر تحصیل کرده و کارگر تحصیل نکردهام. من در این وضعیت دست و پا زدهام. وضعیت بغرنجی است. همزمان داریم به هم دروغ میگوییم. همزمان هم داریم باور میکنیم که راست میگوییم. افسانه کلیپرداز است اما جامعه امروز و انسانش بسیار پیچیده است. انسان امروز دقیقا خود ما هستیم. اما در افسانه کمتر اینطور است.
* خیلی از منتقدین در نوشتههایشان «نارنجیپوش» را با «جدایی نادر از سیمین» مقایسه میکنند و کاراکتر شما را خاصه با کاراکتر حجت. نظر خودتان چیست؟
اینها مقایسههای سطحی منتقدان بیسواد است. من کسی هستم که اگر بازیگر نمیشدم، حتماً روزنامهنگار میشدم. کمااینکه مصاحبههای من و تحلیل من، میل من را به همین چیزی که میگویم نشان میدهد. من آدمیام که بارها و بارها درباره مسائل مختلف دست به آنالیز میزنم. بازیگریام که درباره جامعهام تحلیل دارم. اگر میگویم «منتقد بیسواد» این حرف را زده، باور کنید که «منتقد بیسواد» زده است. دوتاسر کوبیدن که فصل مشترک یک فیلم نمیشود. جدایی نادر از سیمین که شبیه جدایی حامد از نهال نمیشود. هر روز در جای جای این مملکت دهها زن و مرد از هم جدا میشوند. اینکه نمیشود فصل مشترک زندگیهای متفاوت آنها. اما شاید باید فصل مشترک این دو فیلم در پرسشی دانست که درباره نسل جدید مطرح میکنند. آیا نسل بچههای امروز ما باید رخت سفر ببندد و از این مملکت خارج شود؟ (مثل فیلم «جدایی نادر از سیمین» که فضای سرشار از دروغ را نمایش میدهد) یا نه باید زیر لوای تربیت صحیح خانواده بماند و این مملکت رابسازد؟ (مثل فیلم «نارنجی پوش»). داریوش مهرجویی میگوید میمانیم و میسازیم. اصغر فرهادی میگوید میرویم.
* البته نمیگوید میرویم.
پس چه میگوید؟
* انتخاب را به عهده مخاطب میگذارد و خود انتخابی نمیکند. اصلا قضاوتی نمیکند. در پایان هم فیلم جایی تمام میشود که دختر میخواهد تصمیمش را به قاضی بگوید اما ما تصمیم او را نمیبینیم.
اما به نظر من قضاوت میکند. در طول فیلم ما این حس را داریم که بچه پدرش را خیلی قبول دارد و میخواهد کاری کند که مادر و پدرش در کنار هم بمانند. اما وقتی بچه متوجه دروغ پدر میشود، اعتماد زیادی را که به او داشت، از دست میدهد. او به پدر میگوید دروغ گفتی؟ گفت نه. در صورتیکه دروغ گفته بود. اما بالاخره هم دختر متوجه میشود و هم پدر مجبور میشود اعتراف کند. دروغ همین جا عامل تصمیم گیری بچهای میشود که نمیخواست با مادر برود. برای همین بچه در دادگاه گریه میکند. چون به پدر اعتماد داشته و نمیخواسته برود اما حالا اعتماد از بین رفته و تصمیم گرفته، برود. گریه میکند به خاطر جدایی از پدر. میخندد به خاطر اینکه دارد از اینجامعه میرود. همه چیز مشخص است. این بچه را از پدر نمیشد جدا کرد تا وقتیکه میگفت من دروغ نگفتم. از جایی که فهمید پدر دروغ گفته با مادر به خانه مادربزرگش رفت. این فیلم، فیلمنامهای دارد که تک تکه شخصیتها در آن پردازش شدهاند. وقتی در پایان فیلم قاضی به دختر گفت میخواهی پدر و مادرت بیرون بروند تا تصمیمت را بگویی دختر پرسید: «میشه؟» از چه کسی خجالت میکشید؟ جلوی چه کسی رویش نمیشد تصمیمش را بگوید؟ با مادر که رودربایستی نداشت. او با مادر دعوا هم میکرد. از پدرش خجالت میکشید. بچه با پدر رودربایستی داشت. از اینکه بگوید تصمیمش عوض شده و با مادر خواهد رفت. همه چیز درست طبق همان رابطه تعریف شده دختر و پدر است. همانطور که در «نارنجی پوش». همه چیز که نباید به دیالوگ تبدیل شود. در ساحت شخصیتپردازی و بازیگری و میزانسن و... همه چیز مشخص است. وجه مقابل این فیلم، نگاه مثبت جهان بینی داریوش مهرجویی است.
* اما به نظر میآید فیلم را گذاشته که هر کسی از آن زاویهای که میخواهد به آن نگاه کند و این هم نوع نگاه و برداشت شماست.
نه؛ من شرمندهام. این حرفها کدام است؟ دیگر چطوری باید منظور را از این واضحتر میگفت؟ به زرس قاطع همانطور است که من میگویم. دارد در ساحت میزانسن همه اینها را میگوید. دختر به پدر میگوید مگر نگفتی بر میگردد؟ این یعنی اینکه میخواسته مادر برگردد و بماند. اما بعد که دروغ پدر را میفهمد، او هم با مادر میرود. اصلا چرا در دادگاه گریه میکند؟ چون ناراحت است که میخواهد از پدر جدا شود، از پدری که به او وابسته و دلبسته است. اما همه اینها را کارگردان در میزانسن نشان میدهد. لبخندی که دختر در میان اشکها میزند، لبخند به سوی درستی و راستی است. او میخواهد به سمت جامعه درستی و راستی برود چون اینجا همه دروغ گفتند.
* واقعا «جدایی...» فیلم عجیب و غریبی است. ببینید چقدر همه روی آن تحلیل و بحث دارند.
آفرین، ببینید چه فیلمی است و دست روی کجای ناخودآگاه ما گذاشته که میتوانیم این همه با حرارت و طولانی درباره آن صحبت کنیم. حالا اینکه یک خری روی صندلی عقد و عروسی نشسته و میگوید فیلم بدی است، دیگر واقعا جای خنده دارد. «جدایی...» فیلم واقعا خوبی است.
* پس مانیفست مهرجویی این است که نگذاریم این نسل از وطن بروند؟
مانیفست مهرجویی این است که نگذاریم این نسل بروند و نگهشان داریم تا این مملکت را بسازند. اما اصغر فرهادی میگوید به نظر من بچهها را باید بفرستیم بروند. جفتشان حرف درستی میزنند. فرهادی نمیگوید که از فردا همه مملکت شال و کلاه کنند و بروند. او هشدار میدهد که فضای رفتن را بیش از این مهیا نکنید. فضا را مهیا کنیم برای ماندن و ساختن. این چه فضایی است که ما ساختیم؟ فضایی که حالا بچه ما باید تصمیم بگیرد بماند یا برود. این هشدار خردمند و فرزانه آگاه است. نکته کلیدی آنجایی است که سیمین میگوید: «اون میفهمه تو پسرشی؟» و نادر جواب میدهد: «من که میفهمم اون پدرمه». اعضای آکادمی اسکار و دهها جشنواره معتبر دیگر جهانی همین جوری به این فیلم جایزه ندادهاند. این فیلم از هر بعدی، فیلم جامع و مانعی است.
* اگر شما این امکان را داشتید که در یک دوره تاریخی دیگر زندگی کنید چه دوره زمانی را انتخاب میکردید؟
همین دوره را انتخاب میکردم. فقط مشکل جغرافیا دارم. دلم میخواست در یک جایی زندگی میکردم که در آن امنیت و صلح، بیشتر و دروغ، کمتر بود و کمی برای مقام انسان ارزش بیشتری قائل بودند.
* از شهرت خسته نشدهاید؟
من آدم مشهوری نیستم. دلیل اینکه من الان اینجا هستم شهرت نیست، مناسبت نشست و برخاست ما دوستان است. خود ما دوست داریم آدم با خاصیتی باشیم. شهرت ما، خاصیت ما نیست.
* قرار است با بهمن فرمان آرا کار کنید؟
انشاالله؛ اما باید منتظر باشیم ببینیم چه پیش خواهد آمد.
* اگر دوباره به دنیا بیایید و بخواهید یک خصلت اخلاقی خودتان را تغییر دهید، کدام خصلتتان است؟
بیارادگی. دوست دارم بیارادگی را کم و دانشم را زیاد میکنم.
* کدام خصوصیت اخلاقیتان را خودتان خیلی دوست دارید و از آن راضی هستید؟
مهر و محبت و مهربانی که دارم. انسانیت. آدم بودن.
* بدترین شایعهای که تا به حال در مورد خودتان شنیدید چه بوده؟
متاسفانه هر چه شایعه درباره من است یک ذره راست است (چشمک میزند) میگویند تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها!
* کمی از نیشابور بگویید؟
نیشابور شهر شعرا و ادبا است.
* شما سبک زندگی خیامی دارید؟
به خیام نزدیک شدم. اما سمت سلوکیام بیشتر به عطار بر میگردد. به عطار همیشه در زندگیام توجه بیشتری داشتم.
* چرا؟
من فکر میکنم نگاه عطار به زندگی عارفانهتر است. معرفت عطار، معرفتی است که ریشه در ریاضت و ملامت دارد.
* از گفتوگوها و حرفهای شما به نظر میآید دل بسته این نوع معرفت ریاضت و سختی و... هستید. نه؟
بله، البته خیام هم کارش درست است. من هرجا به نفعم باشد از عطار و هر جا به نفعم باشد از خیام گرته برداری میکنم.
* آخرین فیلمی که دیدهاید؟
فیلم «نوادگان» با بازی جرج کلونی را دیدم.
* آخرین آلبوم موسیقی که گوش دادید؟
یک آلبوم از آدل گوش دادم که فوق العاده بود.
* و تئاتر؟
کاری از افشین هاشمی عزیز و زهیر یاری را دیدم. این نمایش درباره آن کسانی است که فضای رویایی پیرامون یک ستاره را تخیل میکنند. ولی با واقعیتی بسیار تلخ مواجه هستند.
* شما هنوز آن علاقهتان به فیلمسازی را حفظ کردید؟ برنامهای برای این علاقهتان دارید؟
علاقهام سر جایش است و برایش برنامههایی هم دارم. اما همانطور که گفتم امان از بیارادگی.
* کمی از موسیقی صحبت کنیم. چه باعث شد فکر کنی میتوانی خواننده بشوی؟
من فکر نکردم میتوانم خواننده بشوم. ما خراسانیها ریشههایمان گره خورده در موسیقی است. موسیقی با سرشت آدمیزاد عجین است. نمیشود هنرمند باشی و موسیقی در تو نباشد. هنرمند نیستی مگر اینکه موسیقی را بشناسی و اگر موسیقی را نمیشناسی، هنرمند نیستی. اگر با موسیقی و ریتم سرکاری نداری تقلبی هستی، متقلبی. اینها همه در هم تنیده شده، خاصه موسیقی که مادر همه هنرهاست.
* کمی از سمت و سوی علایقتان در موسیقی بگویید.
مثل چه؟
* کلا چه دوست دارید؟ در تنهاییهایتان بیشتر چه موسیقیهایی گوش میدهید؟
سلیقه متنوعی دارم. همه چیز گوش میدهم.
* نمیخواهید از خواننده یا ترانههایی که دوست داری اسم ببرید؟
زیاد هستند. فکر میکنم این خیلی سوال کلی است.
* کاراکتری که در فیلم «گربههای ایرانی» داشتید و حرفهایی که در قالب آن کاراکتر در آن فیلم زدید، شاید حرفهای ناگفته جامعه موسیقی بود که در آن نقش آمد و بازگو شد. میخواهم بدانم خودتان درباره آن نقش هیچ تحقیق وشناختی داشتید؟
به هر حال همه ما در اینجامعه با این جوانها زندگی کردیم و شناخت کم و بیشی از آنها داریم. اما مهمترین دغدغه من موانع موسیقی در جامعه است. اینکه موسیقی در جامعه ما با موانع متعددی مواجه است و در سال فرصت بروز را خیلی کم پیدا میکند.
* این شاید اغراق نباشد اگر بگوییم آلبومها و کنسرتهای گروه «دارکوب» بیشتر به خاطر حضور شما و مهران مدیری فروش رفت. آیندهات با آنها چه خواهد بود؟
با آنها زندگی کردم و تمرین کردم و هیچ وقت هم فکر نکردم مثلا در یک لابراتوآر شیمی دارم دست به یکسری عملیات خارق العاده میزنم. فیزیک کوآنتوم هم نمیآموزیم. خیلی ساده کار و زندگی میکنیم. دور هم جمع شدهایم چیزی زمزمه میکنیم کسانی ما را با عشق در جمع خودشان پذیرفتهاند هر کسی هم به ما اضافه شود، زهی عشق؛ که هم از شیمی عالی و هم از فیزیک کوآنتوم عالیتر است.
* در آلبوم بعدی آنها هم هستید؟
نمیدانم.
* یعنی هنوز پیشنهاد نشده یا پیشنهاد دادند و هنوز تصمیم نگرفتید؟
هنوز راجع به آن حرف نزدیم.
* کف دستمزد شما چقدر است؟
من مشکلی ندارم این مبلغ را بگویم. اما اگر شعورش در مکانیزم ما وجود داشت، اصلا احتیاجی نبود من اعلام کنم. ببینید در هالیوود همه دستمزدها خیلی شفاف اعلام میشود. اصلا لازم نیست بازیگر بگوید یا نگوید. چون مکانیزم سالم و درست وجود دارد. اما اینجا دیگران توفیق و رشد تو را با بخل و حسد نگاه میکنند. در ضمن به توی بازیگر موفق، عذاب وجدان میدهند. تو از تلاش و زحمت شخصی خودت درآمد داری. اما دیگران طوری نشان میدهند که انگار تو از بیت المال دزدی کردهای. نمیدانند تقاضا وجود دارد و تو عرضه کردهای. اینها نمیفهمند ما چه جوری با تلاش شبانه روزی و مستمر به اینجا رسیدهایم. اصلا فلان پروژه هر چه دارد از حضور و زحمت تو دارد. اینها یک دفعه نتیجه نهایی کار امروز من را میبینند و چون هر گز همت هموار کردن رنج را به خود نمیبیند سادهترین کار را میکنند. یعنی مثل یک خاله زنک غیبت و حسادت و تنگ نظری میکنند. شعورش وجود ندارد که من دستمزدم را بگویم تازه همان دیگران میدانند من چقدر میگیرم. من خیلی چیزهای دیگر را هم حق خودم در این کار میدانم.
* مثل چه؟
مثل آزادی بیان. دلم میخواست فیلم خودم را بسازم نه اینکه هی بروم و بیایم و فیلمهای سفارشی این و آن را بازی کنم و دست آخر هم به هیچ نتیجهای نرسم. دلم نمیخواهد هی بروم و بیایم و هی بگویند این را نگو و این را نساز و... دلم میخواهد حرف خودم را بزنم. دلم میخواهد فیلم خودم را بسازم. یا مثلا سرمایه و امکانات برای ساخت اثر هنریام داشته باشم. مثل خیلی چیزها. در ضمن این چیزها چیزهایی نیست که فقط برای خودم بخواهم، برای همه این چیزها را میخواهم. دلم میخواهد به همسایهام که سر میزنم کیفیت زندگیاش از من هم بهتر باشد. من به کم ساختم. این چیزی که ما الان میبینیم و دیگران سعی میکنند من را نسبت به آن دچار عذاب وجدان بکنند اسمش فقر است.
* یک سئوال بیربط.
بفرمایید.
* دوست داشتید بچه داشته باشید؟
نه، شرایط را مناسب نمیدانم.
* چرا در سالهای اخیر اینقدر ازدواجها کم شده و طلاقها زیاد؟
برای اینکه جامعه خیری از رابطه ندیده. در واقع آدمها این روزها به محض اینکه میتوانند در فضای گستردهای تجربه بیشتری بکنند، میبینند که ازدواج دست و پاگیرشان است. مشکلات اقتصادی هم که باعث شده ایمانها ضعیف شود و ایمان کم، برکت را از سر سفرهها برده است. ولی در کل با شرایط ما جور هم نیست. جامعه پر از بدبینی است. شما به دادگاهها یک سر بزنید، ببینید چه خبر است. پر از طلاق و طلاق کشی است، پر از خیانت است، پر از فساد اخلاقی است. در همه طبقات جامعه هم این مشکلات را میبینید. اتفاقا طبقات پایین دست و محروم بیشتر در معرض آسیب هستند. چون به گفته امام علی (ع) از دری که فقر وارد شود، ایمان بیرون میرود. پس در این شرایط طبیعی است انسان درباره ازدواج و بچه دار شدن دچار تردید میشود. اطمینان از بین رفته. البته من واقعا خیلی به این مسائل فکر نمیکنم. به هرحال بچه دار شدن خودخواهی جالبی است.
منبع : روزنامه تماشا
به نقل از : کافه سینما